خداحافظ گاری کوپر - رومن گاری
راستی انسان وقتی تنها در مملکت بیگانه، دور از وطن و دوستان خود و بی این که بداند از کجا برای زندگی همان روز پولی به دست آورد، آخرین، درست آخرین فلورین خود را به مخاطره می اندازد و به قمار می گذارد. راستی احساس عجیبی سراپایش را فرا میگیرد! من بردم، و وقتی بیست دقیقه بعد قمارخانه را ترک کردم، صد و هفتاد فلورین داشتم.
گاهی، آخرین فلورین آدم ، میتواند این معنی را بدهد! و اگر همان وقت جرات خود را از دست داده بودم؟ اگر نتوانسته بودم تصمیم بگیرم؟!
فردا، فردا همه این ها پایان خواهد یافت!
قمارباز - فئودور داستایوفسکی
آن مرد داس دارد - از مجموعه داستانهای عشق روی پیاده رو - مصطفی مستور
یک بار دزدکی با هم رفتیم سینما و من دو ساعت تمام به جای فیلم او را تماشا کردم. دو سال گذشت. جیب هایم خالی بود و من هنوز عاشق فروغ بودم. گرسنگی از یادم رفته بود. یک روز فروغ پرسید: ((کی ازدواج میکنیم؟)) گفتم:((اگر ازدواج کردیم دیگر به جای تو باید به قبض های آب و برق و تلفن و قسط های عقب افتاده بانک و تعمیر کولر آبی و بخاری و آب گرمکن و اجاره نامه و اجاره نامه و شغل دوم و سوم و دویدن دنبال یک لقمه نان از کله سحر تا بوق سگ و گرسنگی و جیب های خالی و خستگی و کسالت و تکرار و تکرار و تکرار و مرگ فکر کنم و تو به جای عشق باید دنبال آشپزی و خیاطی و جارو و شستن و خرید و مهمانی و نق و نوق بچه و ماشین لباسشویی و جارو برقی و اتو و فریزر و فریزر و فریزر باشی. هر دومان یخ میزنیم. بیشتر از الان پیش همیم اما کمتر از حالا همدیگر را میبینیم. نمیتوانیم ببینیم. فرصت حرف زدن با هم را نداریم. در سیاله زندگی دست و پا میزنیم، غرق میشویم و جز دلسوزی برای یکدیگر کاری از دستمان ساخته نیست. عشق از یادمان میرود و گرسنگی جایش را میگیرد...))
عشق روی پیاده رو - از مجموعه داستانهای عشق روی پیاده رو - مصطفی مستور
کافکا در کرانه - هاروکی موراکامی
در آن زمان که فرهنگ ایران، با همکاری بیگانگان، زندان مصدق را به رنج خودسازی ترجیح داد و خود را در گور بیگانگان مدفون کرد و به گفته ایدن ((همیشه میخواست و میبایست خوب بماند))، داور تاریخ را گفت تا بر گورش بنویسند:
کسی که اینجا غنوده است
هزار سال در تولد خویش تاخیر داشت
او معاصر خویش نبود
و کاسه سفالین فکرش گنجایش خرد دورانش را نداشت
و جسم بیمارش توان پیمودن را
دریغا ((که با اشک شوق آمدی))
و در منجلاب سفاهت رفتی
جامعه شناسی نخبه کشی - علی رضاقلی
ليلي ماند زيرا ليلي نام ديگر آزادي است...
لیلی نام تمام دختران سرزمین من است - عرفان نظر آهاری
کافکا: گاهی.
اوشیما: شاید بیشتر آدمهای دنیا سعی نمیکنند آزاد باشند، کافکا. فقط فکر میکنند که آزادند. همه اش توهم است. بیشتر آدمهای دنیا اگر آزادشان بگذاری، بدجوری توی هچل می افتند. مردم عملا ترجیح میدهند آزاد نباشند.
کافکا: خودت هم همینطور؟
اوشیما:آره، خودم هم ترجیح میدهم آزاد نباشم. ژان ژاک روسو میگوید تمدن از وقتی شروع شد که مردم نرده ها را ساختند. نظری بسیار هوشمندانه. درست هم هست - همه تمدن محصول فقدان آزادی است که دورش نرده کشیده اند...
کافکا در کرانه - هاروکی موراکامی
مثل یک قاصدک - از مجموعه داستانهای عشق روی پیاده رو - مصطفی مستور
آن لحظـــه کــه بـا دوزخیــــان کنـــــم مـــلاقات یک خمـــره شـــراب ارغـــوان بــرم به سوغات
هرقدر که در خاک ننوشیدم از این باده صافی بنشینـــــم و بــــا دوزخیـــــــان کنـــم تــــلافی
همای
گویی به آونگی می اندیشد که دنیا را می جنباند.
آنگاه که قلبت بسته است،
سایه ابوالهول بی جنبش
به دشنه ای بدل میشود که رویایت را می درد.
انگشتهای دختر مغروق
در پی سنگ مدخل است و بیش از این.
لبه دامن نیلگونش را بالا میگیرد،
به کافکا در کرانه
خیره می شود.
کافکا در کرانه - هاروکی موراکامی