از اصول معتبر زندگی لنی این بود که هر وقت با چیزی مخالف بود بگوید موافقم. چون کسانی که عقاید احمقانه‌شان را ابراز میکنند اغلب بسیار حساسند. هر قدر  عقاید کسی احمقانه تر باشد کمتر باید با او مخالفت کرد.

خداحافظ گاری کوپر - رومن گاری

راستی انسان وقتی تنها در مملکت بیگانه، دور از وطن و دوستان خود و بی این که بداند از کجا برای زندگی همان روز پولی به دست آورد، آخرین، درست آخرین فلورین خود را به مخاطره می اندازد و به قمار می گذارد. راستی احساس عجیبی سراپایش را فرا میگیرد! من بردم، و وقتی بیست دقیقه بعد قمارخانه را ترک کردم، صد و هفتاد فلورین داشتم.

گاهی، آخرین فلورین آدم ، میتواند این معنی را بدهد! و اگر همان وقت جرات خود را از دست داده بودم؟ اگر نتوانسته بودم تصمیم بگیرم؟!

فردا، فردا همه این ها پایان خواهد یافت!


قمارباز - فئودور داستایوفسکی

با همه ی بی سر و سامانی ام
 باز به دنبال پریشانی ام
طاقت فرسودگی ام هیچ نیست
 در پی ویران شدنی آنی ام
آمده ام تا تو نگاهم کنی
عاشق آن لحظه طوفانی ام
دلخوش گرمای كسی نیستم
 آماده ام تا تو بسوزانی ام
آمده ام با عطش سالها
تا تو كمی عشق بنوشانی ام
ماهی برگشته ز دریا شدم
تا كه بگیری و بمیرانی ام
خوبترین حادثه می دانمت
خوبترین حادثه می دانی ام ؟
حرف بزن ابر مرا باز كن
 دیر زمانی است كه بارانی ام
 حرف بزن حرف بزن سالهاست
 تشنه ی یك صحبت طولانی ام 
ها... به کجا می کشی ام خوب من؟
ها... نکشانی به پشیمانی ام



محمد علی بهمنی

با همه لحن خوش آوایی ام
در به در کوچه تنهایی ام
ای دو سه تا کوچه زما دورتر
نغمه تو از همه پرشورتر
کاش که این فاصله را کم کنی
محنت این قافله را کم کنی
کاش که همسایه ما می شدی
مایه آسایه ما می شدی
هر که به دیدار تو نائل شود
یک شبه حلال مسائل شود
دوش مرا حال خوشی دست داد
سینه مارا عطشی دست داد
نام تو بردم لبم آتش گرفت
شعله به دامان سیاوش گرفت
نام تو آرامه جان من است
نامه تو خط امان من است
ای نگهت خواستگه آفتاب
بر من ظلمت زده یک شب بتاب
پرده برانداز زچشم ترم
تا بتوانم به رخت بنگرم
ای نفست یار و مددکار ما
کی و کجا وعده دیدار ما,,,


مرحوم آغاسی

وقتی شاطر عباس نان های داغ را توی دست های مهتاب میگذاشت دلم میخواست جای شاطر عباس بودم. وقتی مهتاب نان های داغ را لای چادر گل دارش میپیچاند دلم میخواست من، آن نانهای داغ باشم. وقتی مهتاب به خانه میرسید و کوبه در را میکوبید، هوس میکردم کوبه در باشم. وقتی مادرش نان ها را از مهتاب میگرفت، دوست داشتم مادر مهتاب باشم. بعد مهتاب تکه ای نان برای ماهی های قرمز توی حوض خانه شان می انداخت و من هزار بار آرزو میکردم یکی از ماهی های قرمز توی حوض باشم.

مهتاب - از مجموعه داستانهای عشق روی پیاده رو - مصطفی مستور

زن و مرد برای هم مثل درخت اند که شاید میوه شان تلخ باشد اما سایه شان همیشه خنک است.


آن مرد داس دارد - از مجموعه داستانهای عشق روی پیاده رو - مصطفی مستور

یک بار دزدکی با هم رفتیم سینما و من دو ساعت تمام به جای فیلم او را تماشا کردم. دو سال گذشت. جیب هایم خالی بود و من هنوز عاشق فروغ بودم. گرسنگی از یادم رفته بود. یک روز فروغ پرسید: ((کی ازدواج میکنیم؟)) گفتم:((اگر ازدواج کردیم دیگر به جای تو باید به قبض های آب و برق و تلفن و قسط های عقب افتاده بانک و تعمیر کولر آبی و بخاری و آب گرمکن و اجاره نامه و اجاره نامه و شغل دوم و سوم و دویدن دنبال یک لقمه نان از کله سحر تا بوق سگ و گرسنگی و جیب های خالی و خستگی و کسالت و تکرار و تکرار و تکرار و مرگ فکر کنم و تو به جای عشق باید دنبال آشپزی و خیاطی و جارو و شستن و خرید و مهمانی و نق و نوق بچه و ماشین لباسشویی و جارو برقی و اتو و فریزر و فریزر و فریزر باشی. هر دومان یخ میزنیم. بیشتر از الان پیش همیم اما کمتر از حالا همدیگر را میبینیم. نمیتوانیم ببینیم. فرصت حرف زدن با هم را نداریم. در سیاله زندگی دست و پا میزنیم، غرق میشویم و جز دلسوزی برای یکدیگر کاری از دستمان ساخته نیست. عشق از یادمان میرود و گرسنگی جایش را میگیرد...))


عشق روی پیاده رو - از مجموعه داستانهای عشق روی پیاده رو - مصطفی مستور

اگر تو یاد من باشی، دیگر عین خیالم نیست که همه فراموشم کنند.


کافکا در کرانه - هاروکی موراکامی

از باغ می‌برند چراغانی‌ات کنند
تا کاج جشن‌های زمستانی‌ات کنند

پوشانده‌اند صبح تو را ابرهای تار
تنـها به این بهانه که بارانی‌ات کنند

یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار می‌برند که زندانی‌ات کنند

ای گل‌‌، گمان مکن به شب جشن می‌روی
شاید به خاک مرده‌ای ارزانی‌ات کنند

یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطه‌ای بترس که شیطانی‌ات کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه‌ایست که قربانی‌ات کنند

فاضل نظری

در آن زمان که فرهنگ ایران، با همکاری بیگانگان، زندان مصدق را به رنج خودسازی  ترجیح داد و خود را در گور بیگانگان مدفون کرد و به گفته ایدن ((همیشه میخواست و میبایست خوب بماند))، داور تاریخ را گفت تا بر گورش بنویسند:


کسی که اینجا غنوده است

هزار سال در تولد خویش تاخیر داشت

او معاصر خویش نبود

و کاسه سفالین فکرش گنجایش خرد دورانش را نداشت

و جسم بیمارش توان پیمودن را

دریغا ((که با اشک شوق آمدی))

و در منجلاب سفاهت رفتی


جامعه شناسی نخبه کشی - علی رضاقلی

فکر کردن بی هدف ، بدتر از فکر نکردن است.


کافکا در کرانه - هاروکی موراکامی

ليلي زنجير نبود ، ليلي نمي خواست زنجير باشد

ليلي ماند زيرا ليلي نام ديگر آزادي است...  


لیلی نام تمام دختران سرزمین من است - عرفان نظر آهاری                                                                                         


اوشیما: داشتن چیزی که نماد آزادی باشد، آدم را خوشحال تر از رسیدن به آزادیی میکند که آن چیز نماد آن است.

کافکا: گاهی.

اوشیما: شاید بیشتر آدمهای دنیا سعی نمیکنند آزاد باشند، کافکا. فقط فکر میکنند که آزادند. همه اش توهم است. بیشتر آدمهای دنیا اگر آزادشان بگذاری، بدجوری توی هچل می افتند. مردم عملا ترجیح میدهند آزاد نباشند.

کافکا: خودت هم همینطور؟

اوشیما:آره، خودم هم ترجیح میدهم آزاد نباشم. ژان ژاک روسو میگوید تمدن از وقتی شروع شد که مردم نرده ها را ساختند. نظری بسیار هوشمندانه. درست هم هست - همه تمدن محصول فقدان آزادی است که دورش نرده کشیده اند...


کافکا در کرانه - هاروکی موراکامی

فرانچسکو دوکاس مارکونی دی آگوستینو کاوانی در اثر برخورد با یک هواپیمای مسافربری بر فراز واتیکان کشته شد.


مثل یک قاصدک - از مجموعه داستانهای عشق روی پیاده رو - مصطفی مستور


 

آن لحظـــه کــه بـا دوزخیــــان کنـــــم مـــلاقات          یک خمـــره شـــراب ارغـــوان بــرم به سوغات

هرقدر که در خاک ننوشیدم از این باده صافی           بنشینـــــم و بــــا دوزخیـــــــان کنـــم تــــلافی



همای

هر کس که عاشق بشود، دنبال نیمه گمشده خودش میگردد. پس عاشق که به معشوق فکر میکند، غمگین میشود. مثل قدم گذاشتن در اتاقی است که از آن خاطرات خوشی داری و سالها آن را ندیده باشی.

کافکا در کرانه - هاروکی موراکامی

بوی شراب میزند، خربزه در دهان مکن

مولانا

کافکا در کرانه بر صندلی نشسته است،

گویی به آونگی می اندیشد که دنیا را می جنباند.

آنگاه که قلبت بسته است،

سایه ابوالهول بی جنبش

به دشنه ای بدل میشود که رویایت را می درد.

انگشتهای دختر مغروق

در پی سنگ مدخل است و بیش از این.

لبه دامن نیلگونش را بالا میگیرد،

به کافکا در کرانه

خیره می شود.


کافکا در کرانه - هاروکی موراکامی